تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مسعود |

 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مسعود |

دلم تنگ شده واسه ...

 

 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مسعود |

زندگی

 

اینگونه زندگی كنید:

شاد امّا دلسوز،

ساده امّا زیبا،

مصمم امّا بی خیال،

متواضع امّا سربلند،

مهربان امّا جدّی،

سبز امّا بی ریا،

عاشق امّا عاقل...

..

.

 

 

و همراهی كه این كلمات را در گوشم زمزمه نمود،

 باز پرسیدمی اش آیا واقعاً راهی هست تا عاشق باشی امّا عاقل !؟؟

و باز زمزمه نمود : عاشقان را عقل نمی شاید !!!

و من گفتــمش:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی *** عشق داند كه در این دایره سرگردانند.

آیا كسی هست تا باز رهاندم از این سر در گمی، باز گویدم چگونه می توان عاشقِ عاقل بود !؟؟ 

 

 

و من همچنان برایم ناملموس كه چه :

عشق آن باشد كه حیرانت كند ***  بی نیاز از كفر و ایمانت كند.

و می دانم كه در این حیرانی رهایی هست بی پایان، امّا نمی دانم چه زمان و در چه مكان و با چه كسی به آن خواهم رسید و آیا رسیدنی در كار هست ؟؟؟

سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط مسعود |

 

روزی نگاشتم 

                     من رفتم، می روم جائز نیست...

و اکنون رفته ام ... و خود هنوز نمی دانم کی بازخواهم گشت... و چگونه !؟؟

و آیا قلبی برای بازگشتم خواهد تپید ....

سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط مسعود |

رنگ پاییز

چرا نشد که تو باشی در این خیابان‌ها
به قدر سهم من از عابران وُ باران‌ها؟
تویی که مثل تمام گذشته‌ام خوابی
سکوت تب‌زدهء روزگار ِ هذیان‌ها!
چه‌قدر باور ِ یک‌ریز ابر، با من ماند
چه‌ تلخ رفتی از این قاب  ِ مانده بر جان‌ها
پرنده‌ها که به غربت .. اسیر می‌مانند
همیشه این طرف ِ شب، من وُ خیابان‌ها
چه‌قدر قصه شنیدی به رنگ دریاها
چه‌قدر قصه نوشتی به وقت باران‌ها

همیشه یک طرف ابر، رنگ پاییز است .... *

شنبه چهارم مهر 1388 توسط مسعود |

چشم به راه

لب دريا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمي پيچد صداي گرم خورشيد،

نمي تابد چراغ چشم ياران !

 

فریدون مشیری

شنبه چهارم مهر 1388 توسط مسعود |

هر صبح، صورتم
را در یک غزل عاشقانه می شویم

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط مسعود |

سنگ ...

سنگ هم لبخند را دوست دارد
حتی وقتی که
بر تنهایی خود تکیه می زند.

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط مسعود |

اندوه

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد


بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد


مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد


شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد


اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مرا همره و همرام کرد

یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme